
نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم کسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم تن یخ کرده، آتش را که می بیند چه می خواهد؟ همانی را که می خواهم، ترا وقتی که میبینم تو تنها می توانی آخرین درمان من...
ادامه مطلب
آنقدر وسوسه دارم بنویسم که نگو...آنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو...بس که دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...آنقدر بوسه به تصویر تو دادم که نگو... جانِ من حرف بزن!آنقدر گوش به فرمان تو هستم که نگو... کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییستآنقدر بی تو در این شهر غریبم که نگو... جانِ من زود بیاآنقدر حسرت آغ...
ادامه مطلب
دارم به بي مجالي خود فکر مي کنمبا ذهن پيرسالي خود فکر مي کنمهرسال وقت کشتن شمع تولدمبر قتل احتمالي خود فکر مي کنمگاهي دلم براي خودم تنگ ميشودگاهي بجاي خالي خود فکر مي کنمنارس تر از هميشه به توجيه بودنمروي خواص کالي خود فکر مي کنميادم بخير ! آينه ام - مثل من نداشتبا ياد بي مثالي خود فکر مي کنمبا اين يقين که شعر نه، شاعرشنيدني ستمن با من خيالي خود فکر مي کنمسرشار پاسخي بخودم! پرسشيم نيستدر خود به بي سوالي خود فکر مي کنممن زنده ام هنوز و غزل؟ نه! ، ترانه؟ نهتنها به گوشمالي خود فکر مي کنم محمدعلي به...
ادامه مطلب