
نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم کسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم تن یخ کرده، آتش را که می بیند چه می خواهد؟ همانی را که می خواهم، ترا وقتی که میبینم تو تنها می توانی آخرین درمان من...
ادامه مطلب
پشت سر هر معشوق ، خدا ايستاده استپشت سر هر آنچه که دوستش مي داري و تو براي اين که معشوقت را از دست ندهي بهتر است بالاتر را نگاه نکني زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند پشت سر هر معشوق ، خدا ايستاده است اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي اگر عشقت گذر...
ادامه مطلب
چنان لطف او شامل هر تن استکه هربنده گوید خدای من استچنان کار هرکس به هم ساختهکه گویا به غیری نپرداخته...
ادامه مطلب
دارم به بي مجالي خود فکر مي کنمبا ذهن پيرسالي خود فکر مي کنمهرسال وقت کشتن شمع تولدمبر قتل احتمالي خود فکر مي کنمگاهي دلم براي خودم تنگ ميشودگاهي بجاي خالي خود فکر مي کنمنارس تر از هميشه به توجيه بودنمروي خواص کالي خود فکر مي کنميادم بخير ! آينه ام - مثل من نداشتبا ياد بي مثالي خود فکر مي کنمبا اين يقين که شعر نه، شاعرشنيدني ستمن با من خيالي خود فکر مي کنمسرشار پاسخي بخودم! پرسشيم نيستدر خود به بي سوالي خود فکر مي کنممن زنده ام هنوز و غزل؟ نه! ، ترانه؟ نهتنها به گوشمالي خود فکر مي کنم محمدعلي به...
ادامه مطلب